واپسین ورودی‌ها »

افسردگی

این خستگی تمومی نداره انگار. دیگه شده لقب من. حیرون خسته…

نزدیک یک ساله که اینجا نیومدم و چیزی ننوشتم. دوستان می گن دیگه کار از خستگی گذشته و دپرشنه. به عبارت بهتر فکر کنم دیگه دو قطبی شدم با غلبه افسردگی. کارم شده خوابیدن و بی حس و حالی. حتی حس و حال ندارم به عکاسی که همیشه عاشقش بودم برسم. انقدر بی حس و حال شدم که وقتی تو مطب نشستم حتی حال مریض دیدن هم ندارم. خلاصه دارم می پکم اساسی…

خسته…

الان تقریبا ماه پنجم که اینجا هستم. هیچ چیز اونجوری که انتظارش رو داشتم پیش نرفته تا حالا.  تو این مدت بیشتر از قبل فهمیدم که چقدر عجول هستم و اینکه باید برنامه ریزی های بلند مدت داشته باشم. تو این مدت فهمیدم که چقدر کار کردن تو یک نقطه مرزی و محروم سخته. نه از لحاظ حجم کار، بلکه از نظر فقدان امکانات و سطح فرهنگی پائین که علت اصلیش هم عقب نگه داشتن این جور مناطق توسط سیستم بوده. حالا واقعاً می فهمم که وقتی می گن به حقوق اقلیت ها چقدر ظلم شده یعنی چی. انقدر تو این مدت دپرس شدم که حتی حس و حال اینکه یه پست جدید بذارم هم نداشتم.

چقدر دوست داشتم تو این روزها تهران بودم و با مردم همراه تو خرید عید. کارم شده اینکه به محض رسیدن به خونه بشینم پای شبکه های خبری مختلف و اینترنت تا خبری از خرید عید مردم بشنوم و یه کم دلم رو خوش کنم. اما هر روز دپرس تر از روز قبل می شم. با وضعیتی که داریم فکر می کنم اگه مردم خیلی مرد باشن و رو خواسته هاشون پافشاری کنن، آخرش می شیم مثل لیبی و با جنکنده میان شکارمون…

همه این چیزها خسته ترم کرده…

ولی خوب خوبی هایی هم داشته برام اینجا بودن. اینکه طبابت بددون امکانات پیشرفته ای که تو تهران داشتیم رو تجربه می کنم. هر چند نتیجه کار  گاهی نه تنها رضایتبخش نیست، بلکه حال آدم رو می گیره، ولی حداقل دلخوشیم اینه که تمام تلاشم رو می کنم. اما مهمترین حسن اینجا بودن تمرین دوری از خانواده، اون هایی که دوستشون داریم و شهریه که سالها توش زندگی کردیم. روزهای اول انقدر دلتنگ شده بودم که می خواستم کل پروسه مهاجرت رو فراموش کنم. اما حالا می بینم که وقتی با شرایط اینجا می شه طاقت آورد و مقداری سازگاری پیدا کرد، قطعا تو یه کشور دیگه هم میشه. در کل خسته ام، خیلی خسته، دعا کنید برام که بتونم ادامه بدم و کم نیارم…

تنهائی

امروز روز سومیه که به سراوان اومدم. به محض ورود وبا تحویل گرفتن خونه ای که بیمارستان در اختیارم گذاشته بود، کاملا دپرس و گرفته شدم. یه خونه کوچیک و فوق العاده کثیف که نمی دونم زوج پزشکی که قبل از من اینجا بودن چطور تو این به هـم ریختگی و خاک و خل زندگی میکردن. خلاصه دو روز مشغول بودم تافقط یکی ازاتاق هـا رو تونستم کمی تمیز کنم تاحداقل وقتی وارد این اتاق میشم حالم بد نشه. امروز اومدن که ات و اشغال هـایی رو که از قبل اینجا بود رو ببرن تا بتونم بقیه خونه رو هـم تمیز کنم، داستانشون مثل پت و مت بود. اول 6 نفر با تمام قوا اومدن ولی نهایتاً یک نفر موند که اون هم کلی از وسایل رو نبرده بود. من هم همه وسایل باقی منده رو گذاشتم پشت در. عصر که رفتم بیرون دیدم خوشبختانه برده بودنشون.

خیلی دلتنگ کیان و سولمازم. عین بچه هـا چند بار زدم زیر گریه. قراره که ۴شنبه بیان پیشم و من از الان دارم لحظه شماری می کنم برای اون موقع. احتمالا چند روزی اینجا باشن و بعد باهـم برگردیم تهـران برای آوردن وسایل خونه. این تنهائی و دلتنگی این 3-2 روزه خیلی اذیتم کرده و من موندم که با این وضع چجوری با مهاجرتی که پیش رو داریم چه کار باید بکنم…

باز هم یک تصمیم شکمی دیگه که تبعاتش هر روز بارزتر میشه. واقعاً نمی‌دونم هدف از انحلال دانشگاه علوم پزشکی ایران و تقسیمش بین دو دانشگاه دیگه چی می‌تونه باشه؟ این آش جدید انقدر شور بود که صدای دکتر مرندی که از حامیان اصلی خانم وزیر بود رو هم درآورده. گویا چون بین اعضای هیأت علمی دانشگاه ایران افراد سیاسی و بانفوذ زیادی وجود نداره، تصور می کردن که می‌شه به راحتی این دانشگاه رو «هاپولی هاپو» کرد، اما تا حالا که سروصدای زیادی به پا شده.
دانشگاه ایران برخلاف اون چیزی که بعضی این روزها میگن، دانشگاهی بسیار قوی هست. حداقل در زمینه تربیت پزشک و رزیدنت که اینطوره. از نظر پژوهشی هم دانشگاه پیشرو و بدون اغراق رتبه اول در علوم پزشکی هست. بیمارستان‌های آموزشی خوب و اساتید خوبی هم داره و همه اینها میتونه اشتهای دانشگاه تهران برای اشغال این دانشگاه رو توجیه کنه. برخلاف اون چیزی که خیلی ها تصور می‌کنن تو رسانه‌هایی همچون بی بی سی هم مطرح کردن، بیمارستان‌ها به دانشگاه بهشتی منتقل نشدن، بلکه فقط بیمارستان‌های غیرآموزشی به دانشگاه بهشتی منتقل شدن و بیمارستان‌های خوب آموزشی همه به دانشگاه تهران رسیدن.
در کنار مشکلات زیادی که این انحلال ایجاد می کنه، من نمی دونم میخوان با کارمندای دانشگاه ایران چه کنن، چون همه ما به ازا در دانشگاه تهران دارن.
از همه بدتر اعضای هیأت علمی هست که خیلی‌هاشون از دانشگاه تهرانی ها بهتر هستند و مسلماً دانشگاه تهرانی ها به این اساتید که خودشون غول‌هایی هستند اجازه عرض اندام نمی‌دن که این هم به درگیری‌ها اضافه می‌کنه. دانشگاه تهرانی ها الان تو خودشون هم دعوا دارن و با هم کنار نمی‌یان و به همین خاطر هم هست که خیلی از گروه‌های آموزشی مثل داخلی و اطفال تقسیم شدن به دو گروه. حالا اگه اساتید قدرقدرت ایران هم اضافه بشن چه خواهد شد، خدا داند.
به هرحال با این تصمیمات یک شبه که نمونه اش تو مملکت تو چندسال اخیر کم نبوده، فقط به دغدغه‌های دانشجویان و اعضای هیأت علمی اضافه شده و مشکلاتی زیادی هم برای مردم به‌واسطه ناراضی بودن کادر درمانی ممکنه پیش‌بیاد.

مسافر بلوچستان

دو سه هفته قبل نهایتاً محل کار همه فارغ التحصیل های امسال برای طرح مشخص شد و من هم همون طور که خودم انتخاب کرده بودم و انتظارش رو داشتم باید برم سیستان و بلوچستان. حدود 12 روز قبل با یکی از دوستان که اون هم باید در همون منطقه طرحش رو بگذرونه رفتیم با ماشین راه افتادیم به سمت زاهدان. تو راه یه شب رو کرمان خونه یکی از دوستان خوبمون موندیم و روز بعد هم تو زاهدان شهر محل خدمتمون رو مشخص کردیم. من که از اول شهری رو که می خواستم انتخاب کرده بودم ولی موفق شدیم که کار دوستم «عبدی» رو هم درست کنیم تا با هم تو یه شهر باشیم.  تا زمانی که کارهای مهاجرت درست بشه می خوام همونجا بمونم البته اگه وضع درآمد خوب باشه تا برای رفتم یه ذره پول داشته باشیم حداقل. خلاصه حکم اولیه رو گرفتیم و برگشتیم تهران..

امروز روز آخریه که تهران هستم. باید از شنبه کارمون رو شروع کنیم. رانندگی دفعه پیش خیلی خستمون کرد. برای همیت اینبار ماشین رو با قطار فرستادم تا کرمان و فردا صبح هم خودم پرواز دارم برای کرمان تا از اونجا با ماشین برم تا زاهدان. این چند روزه حسابی دپرسم خلاصه. به هر حال رفتن از تهران به یه شهر کوچیک آدم رو دپرس می کنه. دیشب رفتیم بام تهران و با اینکه بارون . وحشتناکی می اومد چند تا عکس از تهران گرفتم که ا میذارمشون اینجا. خلاصه دعا کنین برام که روزهای خوبی داشته باشم تو این شهر جدید…

باز هم متقلب بزرگ قرن دهن باز کرد و تراوشات احمقانه ذهن بیمارش اعصاب همه رو به هم ریخت. تنها یک اسکیزوفرن می تونه چنین خزعبلاتی به هم ببافه و حادثه ای رو که جون انسان های بیگناه زیادی در اون گرفته شد و عده ای با حماقتی به اندازه رئیس دولت متقلب ایران مسئولیت ایجادش رو به عهده گرفتن، زیر سوال ببره و با این کارش به نظر من نه تنها باعث آزردگی آسیب دیدگان مستقیم اون حادثه بشه، بلکه روان هر انسان آزادی رو که ذره ای در وجودش وجدان داشته باشه به هم بریزه.

چه هدفی می تونه پشت این چرندیات و مطرح کردنش درسازمان ملل وجود داشته باشه؟ جز اینکه ذهن بیمار مطرح کننده این حرف ها میخواد با انحراف نگاه رسانه های بین المللی از موضوع های اصلی که در ایران میگذره به نکات حاشیه ای از فشار های بین المللی به مسائل مهم ایران کم کنه؟ و از طرفی با برنامه ای که ذهن بیمارش برای منزوی کردن هر چه بیشتر مردم ما داره باعث بشه که نگاه مردم دنیا به ایرانی که از اینی که هست بدتر بشه

نمی دونم آیا واقعاً ما لایق همچنین حکمرانانی هستیم ویا شرایط فعلی گذراست؟ هرچند بیمارانی که از تراوشات یک ذهن بیمار خوششون بیاد، بین هموطنان ما کم نیستند. امیدوارم که اگه اینها قابل اصلاح نیستند، حداقل شرایطی فراهم بشه که ما زودتر از بین این دیوونه ها بریم.

——————-

اضافه شده در آخر شب:

مصاحبه اوباما با بی بی سی فارسی امشب پخش شد. جداً باید از بی بی سی به خاطر انجام این مصاحبه تشکر کرد و خدائیش هم به نظر من با توجه به کادر حرفه ای و برنامه های خوب اون، انتخاب اوباما برای مصاحبه با بی بی سی، انتخابی کاملا منطقی و عاقلانه بوده.

در نفرت انگیز بودن خزعبلات ا.ن شکی وجود ندارده و من هم با سعید رضوی فقیه که تو گفتگوی تلفنی بعد از مصاحبه با بی بی سی داشت، مبنی بر اینکه اوباما اگه جواب ا.ن رو نمی داد بهتر بود، موافقم. به قول معروف جواب ابلهان خاموشیست.

در مورد تحریم ها هم با اوباما نمی تونم موافق باشم. چون تحریم ها عملا زندگی مردم عادی رو هدف قرار داده. تحریمی که فقط باعث بشه منِ ایرانی نتونم از کردیت کارتم حتی برای خرید یک کتاب استفاده کنم، چه ضرری به ا.ن می زنه، جز اینکه تلاش کسانی  رو که می خوان از امکانات محدودی که می تونن از طریق ارتباطات بین المللی به دست بیارن برای کمک به جنبش مردمی استفاده کنن، با شکست مواجه کنه. اگر تحریمی قراره موثر باشه، این تحریم فقط و فقط می توننه تحریم خرید نفت ایران و ممنوعیت سفر مقامات ایران به خارج از کشور باشه. تا وقتی که پول نفت به جیب ا.ن سرازیره، هیچ تحریم دیگه این نمی تونه موفق باشه…

…finally it’s over

بالاخره این امتحان بورد هم با همه دردر سر ها و استرسش تموم شد و با مشخص شدن نتایج آسکی، دیگ رسماً به جرگه متخصصین پیوستم :دی

اینقدر اتفاق ها این چند روزه افتاده که چندین بار می خواستم بنویسم، اما خستگی بعد از یک امتحان طاقت فرسا مانع کار می شد، اما خوب بالاخره باید نوشت. احتمالاً امروز دو سه تا پست بذارم تا جبران کنم. فعلا تو شوک ترور دو از پزشکای متخصص تهران، جفنگیاتِ صاحببِ هاله دور در نیویورک و انتخاب محل طرح هستم…  اما به زودی در مورد همشون می نویسم…

شباهت بورد و هایمن

بالاخره امتحان بورد هم رسید. پنج شنبه باید شرش رو کم کنم وگر نه این استرس مشخره باید تا سال دیگه ادامه پیدا کنه و بدتر از اون نگاه های مسخره تر این و اونه. من نمی دونم امتحانی که تو هیچ دوره ای بیش از نصف سوال هاش استاندارد نبوده چطور می تونه معیار قضاوت برای آینده افراد باشه. نمی دونم این بورد رو کی به همه معرفی کرد که الان دیگه تو هر ده کوره ای هم هر متخصص بدبختی میره، اگه بورد نداشته باشه، جماعتی که حتی نمی دونن چطوری باید این کلمه رو نوشت بهش می گن تو تخصصت کامل نیست (جل الخالق). به قول یکی از دوستان این بورد الان برای ما رزیدنت ها شده مثل هایمن، اگه داشته باشی هیچ اتفاق خاصی نمی افته، اما اگه نداشته باشی آبروت می ره، هرچند فقدان هایمن به نظر من مسأله مهمی نیست، اما از اونجا که برای خیلی ها مهمه، میشه این مثال رو براش زد. حالا یکی نیست به جماعت بگه اخه پیروان مموتی، بورد چه ربطی به کامل نبودن تخصص داره. هرچند همه آتیش ها از صنف خودمون بلند میشه و همه اینها نتیجه اینه که همکارای محترم دارای بورد به خاطر دوزار درآمد بیشتر زیرآب بدون بورد ها رو بدجوری می زنن

به هر حال این استرس بورد داره هلاکم می کنه. خدائیش خوب خونده بودم براش، بیش از یک سال و نیم، اما از وقتی زدم تو خط مهاجرت، یک کمی شلش کردم، دو ماهی که مشغول آیلتس بودم که عملا نخوندم و بعد از اون هم دیگخ نشد مثل روز اول خوند. نتیجه اش هم وضعی شده که الان دارم، ترس مدام از اینکه نکنه بیافتم و حوادث بعد از اون. هرچند تقریباً همه همین وضع رو دارن و با نحوه سوال طرح کردن طراحان محترم خیلی نمیشه و دانسته های بالینی برای این امتحان تکیه کرد.

به هرحال این امتحان هم مثل اکثر امتحانات دیگه تو کشور ما جز اینکه استرس مضاعفی رو برای افراد ایجاد کنه کار دیگه ای ازش بر نمیاد.

مثل اولین بوسه

این مطلب رو از وبلاگ شب گلک اینجا میارم. فکر می کنم دقیقاً نظرات حرف دل من هم همین باشه. بی نهایت شبیه حالات منه، فقط در مورد بوسه جای اون پسرک تو متن اصلی رو به یه دخترک عوض کنید :دی

این‌که آدم اولین روز مدرسه٬ اولین معلم٬ اولین تجربه فرار٬ اولین زدوخورد٬ اولین عشق٬ اولین نوشیدنی الکل‌دار٬ اولین پک به سیگار٬ اولین بوسه یا اولین هم‌آغوشی و الخ فراموشش ‌نشود طبیعی‌ست. چرا؟ چون اولین‌ها با آن‌چنان غافلگیری بکر و جادویی همرا‌هند که به یاد ماندنی‌شان می‌کند. حالا آدمی که من باشم از خیلی از چیزهایی که این بالا اسم بردم خاطره‌ای ندارم. بدبختانه خیلی از اولین تجربه‌هام فراموشم شده و بدترش این‌که آنهایی هم که یادم مانده هیچ‌کدام کوچک‌ترین قابلیت الهام‌بخش و مورد توجه‌ای ندارند…مثلن اولین بوسه‌م هیچ یادم نیست…تجربه اولین بوسه‌ی من همزمان با اولین عشقم نبوده. قبل‌تر از تجربه اولین عشق٬ باید پسرکی رو بوسیده باشم و البته این بوسه لابد خیلی بی‌هیجان و ناموفق بوده که این‌طور از ذهنم پاک شده…بدتر این‌که تجربه بوسیدن اولین عشقم هم چیز دندان‌گیری از آب درنیامد. من منتظر یک رویداد رویایی و بی‌نظیر بودم ولی یک چیز خنک و لوسی نصیبم شد. آن‌قدر شوکه شدم که با چشم‌های وغ؟ زده و باز خیره شدم به چشم‌های بسته طرف مقابل. دردناک بود و طرف مقابلم از هاج و واجی من ماتش برده بود. آخر چه‌طور باید براش توضیح می‌دادم که تمام انتظارات و خواب و خیال‌هام از بوسیدن اولین عشق چیز دیگری بوده! این اتفاق هی هم تکرار می‌شود. اولین‌های من برعکس دیگران که قابل اعتنا و داغ و هیجان‌انگیزند٬ یک تجربه معمولی و ناچیز از آب درمی‌آید! گاهی حتی ناامیدکننده هم می‌شوند. اما تجربه من چیز دیگری هم یادم داده. که همین شروع‌های ناامیدکننده٬ حالا می‌خواهد توی کار باشد یا سفر یا آشنایی با یک آدم پر اصطکاک٬ معمولن بهترین تجربه‌ها را نصیبم کرده. بهترین‌هایی که فراموش‌شدنی نیست. بهترین‌هایی که جای خالی اولین‌ها را با دست‌ودل‌بازی برام پر کرده‌اند…چه اهمیتی دارد که داستان این‌طور غم‌انگیز و قابل‌ترحم شروع شود وقتی در پایان می‌تواند معجزه‌های کوچکی نصیبت کند

این مطللب رو از وبلاگ پوریا عالمی اینجا می ذارم، امیدوارم  که راضی باشه

خدایا من سیاسی نیستم
ولی در خاورمیانه حتا رویاهای ما سیاسی است
شب‌ها وقتی خواب می‌بینیم
خواب را به پایان نبرده، با وحشت، بیدار می‌شویم
چرا که می‌ترسیم در بیداری از خواب خود نتوانیم تبری جوییم
وقتی به دختر همسایه سلام می‌کنیم
نگرانیم این سلام
به ضرر منافع ملی باشد
برای همین سال‌هاست زبان به دندان گرفته‌ایم
و بی‌صداترین عاشقانه‌های دنیا را سروده‌ایم
و بی‌صداترین ع‍شق‌ورزی‌های دنیا را ساخته‌ایم
وقتی داریم بزرگ می‌شویم
به کار کردن و پول درآوردن فکر می‌کنیم
و وقتی بزرگ شدیم
به کار کردن و پول درآوردن فرزندان‌مان فکر می‌کنیم
مقالهٔ کامل را ببینید »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Motion کاری از volcanic.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.