Archive for ژوئیه, 2010


روی دیوار

اوراق شعر ما را

بگذار تا بسوزند

لب هاي باز ما را

بگذار تا بدورند

بگذار دست ها را

بر دست ها ببندند

بگذار تا بگرييم

بگذار تا بخندند

بگذار هرچه خواهند

نجوا كنان بگويند

بگذار رنگ خون را

با اشك ها بشويند

بگذار تا خدايان

ديوار شب بسازند

بگذار اسب ظلمت

بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند

خون ها ز سينه ما

شايد شكفته گردد

گلهاي كينه ما

«نصرت رحماني»

Advertisements

دیگری در من

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نارواست
مرد خسته ای که ددیگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است
از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست.

«فریدون مشیری»