الان تقریبا ماه پنجم که اینجا هستم. هیچ چیز اونجوری که انتظارش رو داشتم پیش نرفته تا حالا.  تو این مدت بیشتر از قبل فهمیدم که چقدر عجول هستم و اینکه باید برنامه ریزی های بلند مدت داشته باشم. تو این مدت فهمیدم که چقدر کار کردن تو یک نقطه مرزی و محروم سخته. نه از لحاظ حجم کار، بلکه از نظر فقدان امکانات و سطح فرهنگی پائین که علت اصلیش هم عقب نگه داشتن این جور مناطق توسط سیستم بوده. حالا واقعاً می فهمم که وقتی می گن به حقوق اقلیت ها چقدر ظلم شده یعنی چی. انقدر تو این مدت دپرس شدم که حتی حس و حال اینکه یه پست جدید بذارم هم نداشتم.

چقدر دوست داشتم تو این روزها تهران بودم و با مردم همراه تو خرید عید. کارم شده اینکه به محض رسیدن به خونه بشینم پای شبکه های خبری مختلف و اینترنت تا خبری از خرید عید مردم بشنوم و یه کم دلم رو خوش کنم. اما هر روز دپرس تر از روز قبل می شم. با وضعیتی که داریم فکر می کنم اگه مردم خیلی مرد باشن و رو خواسته هاشون پافشاری کنن، آخرش می شیم مثل لیبی و با جنکنده میان شکارمون…

همه این چیزها خسته ترم کرده…

ولی خوب خوبی هایی هم داشته برام اینجا بودن. اینکه طبابت بددون امکانات پیشرفته ای که تو تهران داشتیم رو تجربه می کنم. هر چند نتیجه کار  گاهی نه تنها رضایتبخش نیست، بلکه حال آدم رو می گیره، ولی حداقل دلخوشیم اینه که تمام تلاشم رو می کنم. اما مهمترین حسن اینجا بودن تمرین دوری از خانواده، اون هایی که دوستشون داریم و شهریه که سالها توش زندگی کردیم. روزهای اول انقدر دلتنگ شده بودم که می خواستم کل پروسه مهاجرت رو فراموش کنم. اما حالا می بینم که وقتی با شرایط اینجا می شه طاقت آورد و مقداری سازگاری پیدا کرد، قطعا تو یه کشور دیگه هم میشه. در کل خسته ام، خیلی خسته، دعا کنید برام که بتونم ادامه بدم و کم نیارم…

Advertisements