Archive for ژوئیه, 2012


پانزده سال پیش بود که خوشحالی پیروزیمان در انتخابات ریاست جمهوری با لذت قبولی در دانشگاه همراه شد و پس از آنکه فکر کردم شاخ غول شکسته ام وارد دانشگاه شدم. ترم اول را بچه درسخوان و سربزیری بودم. فعالیت های سیاسی را از ترم دوم شروع کردم و آن زمان هم انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت در اوج بودند و من هم مثل بقیه شناور در موج. شش و نیم سال باقیمانده تحصیل را با موج همراه بودم و گاهی نیز سعی می کردم موجی بیافرینم، هرچند نمی دانم توانستم یا نه. هرچند خریت های بسیار کردم، هزینه های بسیار دادم و آنچه را که فکر می کردم درست است به انجام رساندم و هنوز هم از کرده ام پشیمان نیستم، ولی هیچ گاه تندروی نکردم. هرچند از دست یابی به بسیاری از موقعیت ها بواسطه این فعالیت هایم باز ماندم.

سال ها گذشته است حالا. مدت هاست به جز حرف زدن، با هیچ حزب و دسته سیاسی رابطه نداشته ام. نه وقتش را دارم و نه فکر می کنم دیگر جواب بدهد.

سال ها گذشته است حالا. در خواب بودم که موبایلم زنگ زد. شماره ای نمایش داده نمی شد و به جای آن نوشته شده بود «بلاکد». جواب که دادم صدای آنسوی خط فرمودند که از ارگانی امنیتی هستند و برای ادای پاره ای توضیحات باید به گفتگو بنشینیم. ظهر رفتم آنجایی که گفته بودند. هیچ تصوری نداشتم از آنچه قرار است بگویند.

گفتند، داستانهایی از 11-10 سال قبل را پیش کشیدند که اکثرشان یا واقعیت نداشت و یا غلو شده اتفاقات رخ داده بودند. در دل می خندیدم به اینها که بعد از سال ها حالا یادشان افتاده سراغی از من بگیرند. البته گفتند علتش را بعد. اینها همه برای قرار داد ارائه خدمات بنده به عنوان یک پزشک به بیمارستان یک شهر مفلوک دور افتاده لب مرز بود. لیست اتهاماتم را که میخواند بیشتر خنده ام گرفت. برای کار موقت در خطه ای دور افتاده، که هیچ کس حاضر به ماندن در آنجا نیست باید حساب کارهای کرده و نکرده ام در سال ها قبل را پس می دادم و چقدر این در عین خنده دار بودن اندوه ناک بود.

اندوه این رفتار تا ابد در دلم می ماند، چه اگر این رفتارها نبود شاید اصلا قصد رفتن نمی کردم و مهاجرت را بر ماندن در سرزمینی که به آن خو گرفته بودم ترجیح نمی دادم.

Advertisements

چطوری بشار؟ خوبی اسدی؟ داره دهنت سرویس میشه؟ مگه نه؟ خیلی سخته؟ بی پشتوانه، بدون امنیت، پر از دلهره، از همه می ترسی، به فردات هم امید نداری. بله رفیق. به زندگی خوش آمدی. به زندگی ما مردم مفلوک خاور میانه

ترس

حالم بده. جسمی نه. روحم خرابه، اما انگار می‌خوام بالا بیارم. روده هام میخواد بریزه از حلقم بیرون…

خسته‌ام… می‌ترسم. نمی‌دونم از چی، همینقدر می‌دونم که می‌ترسم. دیگه تحمل اینجا رو ندارم. می‌خوام زودتر خلاص شم از اینجا. شاید هم از همین می‌ترسم. از فردای بعد از خلاص شدن از اینجا. چه‌کار باید بکنم. کجا برم. گاهی فکر می‌کنم بمونم همیجا، اما فوری از این فکرم هم پشیمون می‌شم. دیگه طاقت این آدما رو ندارم. از همه چیزشون بدم میاد. نمی گم متنفرم، شاید به‌خاطر اینکه دلم براشون می‌سوزه. اما دیوونم می‌کنن. تا مرز جنون پیش میبرن منو. اوایل گاهی چلنج می کردم باهاشون. اما حالا… فقط می‌گذرم، هرچند گاهی داد میزنم باز، اما بیشتر عق می‌زنم در مقابل رفتارهاشون. خشمی رو که ریختم نو خودم می‌خوام بالا بیارم. دیگه حال چلنج ندارم. از این هم می‌ترسم. از این بی‌تفاوتی. من که آدم بی‌تفاوتی نبودم. به هیچ چیز. اما حالا در مقابل اینا اینجوری شدم. در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم دارم می‌شم و این ترسناکه برام.

می‌خوام گریه کنم. یه جای تنها که هیچ کس نیاد سراغم. بشینم های های گریه کنم. شاید یه کم از ترسم، از خشمم و از تردیدهام کم بشه…

تهوع

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میان دفترچه ها و جواب آزمایش هاشونو پرت می کنن روی میز.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میبینوم بدن بچه‌هاشون پر از جای داغه.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی می‌بینم بیکار و بی‌عار میان میشینن جلوی مطب یا بیمارستان و کارشون فقط تخمه شکستنه.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی نصف شب از خوابم می زنم و خودمو جر میدم واسه بچه‌های اینا، اما اول صبح بچه بدبخت رو با رضایت شخصی ورمیدارن از بیمارستان می‌برن.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی که بچه رو بعد از چند تا ملا، با حال داغون ور میدارن میارن دکتر.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی داری برای بلاهایی که سر بچشون آوردن دعواشون میکنی و فحششون میدی، نیششون رو تا بناگوش باز میکنن و می‌خندن.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میان تو اتاق و یا باید نسخه ای رو که میخوان بنویسی یا اینکه با داد و بیداد و اعصاب خوردی بندازیشون بیرون.

حالم از اینا به هم میخوره وقتی نوزاد دو روزه رو هم ور میدارن میارن میگن لوزه داره…

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی …

PCRC

بعد از اومدن مدیکال کم کم به فکر افتادم که شروع کنم به خوندن برای امتحانات نظام پزشکی کانادا. هرچند هنوز هم خیلی میترسم و استرس دارم از اینکه نکنه کارمون به مشکل بخوره، اما خوب احتمال گرفتن ویزا الان که مدیکال اومده خیلی بیشتری و باید زودتر فکری برای امتحانات بکنم. برای شرکت در امتحانات نظام پزشکی کانادا اول باید مدارک توسط سازمانی وابسته به نظام پزشکی کانادا به نام «پی سی ار سی» تأیید بشه (ببخشید که حروف انگلیسی رو به فارسی می نویسم. تو این ادیتور وردپرس اگه انگلیسی تایپ کنم  کل جمله به هم میریزه) این هفته بالاخره همت به خرج دادم و تو سایت این مؤسسه ثبت نام کردم و مجبور شدم برای هزینه ثبت نام و تأیید مدارک پزشکی عمومی، ریز نمرات پزشکی عمومی و مدرک تخصصم 600 دلار هم تقدیمشون کنم. اما به خاطر اشتباهی که دارالترجمه کرده بود و ریز نمرات دوران عمومی و مدرک پزشکی عمومی رو با هم پلمب کرده بود نتونستم بفرستمشون و مجبور شدم دوباره ودارک رو ببم دارالترجمه تا از هم جداشون کنن. این جدا کردن هم متأسفانه به گفته دارالترجمه نیاز به تأیید مجدد دادگستری داره و 3-2 روزی طول میکشید و من هم دوباره عازم بلوچستان بودم. برای همین تأیید مدارک توسط سفارت و ارسالشون موکول شد به دفعه بعدی که میام مرخصی و احتمالا 2-1 ماه کارم عقب افتاد. اما جدا از ثبت نام خوندن رو میخوام شروع کنم. منابع رو گرفتم و اگه کار اجازه بده میخوام مطالعه رو شروع کنم. دنبال پایه خوب برا خوندن هم میگردم و همینجا از دوستانی که میخوان برای این امتحانات بخونن و مایل هستند که با هم پیش بریم خواهش می کنم که برام پیغام بذارن.

فرم شماره 12

دوستانی که به نوعی دنبال مهاجرت و یا ادامه تحصیل در خارج از کشور هستند مطمئناً سروکارشون با فرم شماره 12 افتاده. این یه فرمه که اگر تکمیل و تحویل حراست وزارت بهداشت نشده باشه، دانشگاه صادرکننده مدرک تحصیلی در ایران هیچ پاسخی به مراجع استعلام کننده مدرک تحصیلی از خارج از کشور نمی ده و عملا انجام هر پروسه ای که نیازبه تأیید مدارک تحصیلی توسط دانشگاه های علوم پزشکی  داشته باشه وابسته به این فرمه. تو این فرم علاوم بر اطلاعات شخصی و دانشگاه های محل تحصیل باید اطلاعات سفرهای خارجی هم که رفتید ثبت بشه و همراه با کپی صفحات دارای ویزا یا مهر ورود و خروج گذرنامه تحویل داده بشه. مدرک دیگه ای که حتما باید برای تحویل دادن این فرم همراهتون باشه مجوز تحویل مدارک تحصیلی هست که توسط دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدید صادر میشه به اضافه یک عکس جدید. خلاصه اینکه بعد از مدت ها بالاخره موفق شدم تنبلی رو کنار بذارم و فرم رو تحویل بدم. برای تحویل فرم به ساختمان وزارت بهداشت در شهرک غرب، طبقه ششم، ورودی چهار، اداره فارغ التحصیلان داخل مراجعه کردم. برای اطلاعات سفرها همونجا گفتند که فقط مواردی که تو آخرین پاسپورت هست رو وارد کنم و نیازی به سفرهایی که تو پاسپورت های قبلی ثبت شده نیست. همونجا روی فرم یه نامه زدن و خودشون فرم رو برای حراست وزارتخونه فرستادند و نیازی به مراجعه حضوری به حراست نبود

فرم رو میتونید از اینجا دانلود کنید