من فرار کردم. ترسیدم، بریدم. شاید همه اینها درست باشه

اما چکار میتونستم بکنم به جز اینها.

کم هزینه ندادم. بازجویی شدم، گرفتار انواع مانع تراشی ها در راه تحصیل و کار شدم. آخرش هم خیلی محترمانه گفتن بنویس غلط کردم و گه خوردم تا بذاریم تو این ده کوره ای که داری جون میکنی بمونی و به سگ دو زدن ادامه بدی.

من که از اول اهل رفتن نبودم. من که هرکی میخواست بره کلی مینشستم باهاش صحبت میکردم که بمون تا همینجا رو بسازیم. من دیگه چرا؟

 نمیدونم دیدگاه آدم هاست که به مرور زمان عوض میشه یا گذر زمان باعث میشه عقل آدم به چیزهایی که قبلا نمیرسید برسه و بیشتر بفهمه یا اینکه حوادثی پیش میاد که باعث میشه دید آدم تغییر کنه.

نمیدونم کدوم یک از موارد فوق در مورد من صدق میکنه. شاید همشون.  اما بعد از اون انتخابات کذایی و حوادث بعد از اون بود که من خیلی شدم و این روند همچنان ادامه داره…

نمی دونم جه باید میکردیم که نکردیم. اگر خاتمی سرسختی نشون میداد و مثلا این کارهایی رو که الان ا.ن میکنه، میکرد، آیا شرایط تغیر میکرد؟

هر چه فکر میکنم میبینم تو شرایط بدی هستیم. ادامه اعتراضات یا هر اقدام دیگه ای حتی در سطح رئیس جمهوری مثل خاتمی میتونست در بهترین حلت شرایطی مثا سوریه برامون ایجاد کنه. دیکتاتوری مذهبی آنچنان مریدانی پرورش داده که کشتن آدمهایی مثل من و شما در مقیاس چندصدهزار نفری، تنها مسرشون برای رسیدن به بهشت رو کوتاه میکنه و به هیچ وجه از انجام چنین کاری ابایی ندارند. از قیل و قال بین المللی هم به هیچ وجه هراسی ندارند. برای همینه که میگم در بهترین شرایط میشدیم مثل سوریه. با این وضع، موندن و تلاش بیشتر ثمری داشت آیا؟ من فکر میکنم نداشت، تنها کارردش میتونست خودآزاری شدید و حتی تا حدی دیگر آزاری باشه.

البته این تحلیل ممکنه از اونجا ریشه بگیره که من ممکنه آدم ترسویی باشم یا افسرده یا خیلی چیزهای دیگه. طبیعیه من شجاعت خیلی از دوستانم رو ندارم. شاید هم کله شقی اونها رو. مثلا خیلی دوست داشتم اون حس نترسی و کله شقی رو که تو مسعود باستانی از همون اوایل میدیدم داشته باشم. اما خوشبختانه یا متأسفانه جز در لحظاتی خاص همچون ادمی نشدم. یادمه تو سفرهای انتخاباتی سال ۷۵ خاتمی، وقتی به شهر ما اومده بود، من فقط ۱۷-۱۸ سال داشتم و مسعود ۱ سالی از من بزرگتر بود. همون موقع ها هم عاشق خبرنگاری بود وی یادمه که به عنوان خبرنگار یه نشریه محلی با خاتمی مصاحبه میکرد. آنچنان حس قشنگ تغییر و همینطور نترسی در او بود که سوالهایی که میپرسید همه سراسر تابو شکنانه بود. الان یادم نیست ربز سوال ها، فقط همین یادمه که همه اونهایی که سنی ازشون گذشته بود داشتن از ترس اینکه طرح این سوالا که مردم گاهی از فکر ردن بهشون هم تو اون شرایط میترسیدن باعث بشه رای خاتمی کم بشه یا مشکلی براش بوجود بیارن. راستش من هم میترسیدم. اما نمیدونم اگه مسعود، دوست خوب دوران نوجوانی و جوانی من الان بیاد بیرون باز هم همونطور فکر میکنه یا به نتیجه ای میرسه که من رسیدم…

به هر حال. من فرار کردم، کوچ کردم یا هرچیز دیگه ای که میشه بهش گفت. اما بند بند وجودم جا مونده تو سرزمینی که عاشقانه دوستش دارم وهربار بهش فکر میکنم تنم میلرزه و چشم هام پر از اشک میشه…

آیا کار دیگه ای میتونستم بکنم؟

Advertisements