دی ماه ۸۳، بعد از دو ماه آموزشی،رسما کار پزشکی رو تو درمانگاه پادگان شروع کردم. اولین مریضیم: مننژیت مننگوکوکی

تو اون سرما بیچاره شدم، جناب سرهنگ محترم ریاست بهداری کاری نداشتن که از نظر علمی همون آسایشگاهی که این سرباز توش بوده رو کافیه ریفامپین بدیم برای پروفیلاکسی، حالا فوق فوقش کل پادگان رو. ایشون تاکید داشتن که کل گروه باید پروفیلاکسی بگیرن و این یعنی یگان هایی که ۹۰۸۰ کیلومتر اون ور تر، تو کوه و کمر پخش بودن هم باید دارو می گرفتن. اون به کنار، امر فرمودند پزشک تازه وارد بره واسه معایته تک تک سربازها و پرسنل ۸۰ کیلومتر اونورتر که هیچ تماسی هم با بیمار مننژیتی نداشتن. این بود که هفته اول شروع به کار رسمی من تو کوه های خنداب گذشت و همه اون لحظه ها هنوز خوب یادمه.

اولین روزی که مطب خودم رو راه انداختم هم اواخر دی ماه ۸۳ بود. تو چشمه موشک اراک. و اولین مریضم یه sex worker بود با زخم ژنیتال و هنوز شکل زخمش خوب یادمه.

اولین مریض دوران رزیدنتیم رو هم اواخر آبان ۸۶ تو اورژاس مرکز طبی دیدم. یه شیرخوار ۸۹ ماهه با دیسترس تنفسی و سرفه  و هنوز گرافی قفسه سینه ش و صحبت هام با دوست و همکارم خوب یادمه.

اولین مریضیم رو به عنوان متخصص کودکان تو درمانگاه بیمارستان سراوان اواخر آبان ۸۹ دیدم. یه پسر بچه ۶۵ ساله فلج مغزی که با پنومونی و عفونت ریه اومده بود و هنوز اون روز و تعداد زیاد مریض های فلج مغزی که دیدم خوب یادمه.

اولین مریضم تو مطب تخصصی خودم رو اواخر دی ۸۹ تو سراوان دیدم که یه شیرخوار سرما خورده بود.

تو این سال ها سختی زیاد کشیدم (نه فقط من، بلکه هر کسی که تو فیلد پزشکی هست ان سختی ها رو کشیده)، فحش خودم، فحش دادم، کتک خوردم، شب نخوابی و کشیکهای ۹۶ ساعته داشتم. گاهی خسته میشدم و به خودم بد و بیراه میگفتم بابت شغلم، اما… هیچ وقت از ته قلبم از شغلم ناراضی نبودم. راستش… عاشقانه کارم رو دوست داشتم و الان…

الان یک ساله که اینجام و به شدت دلتنگ تمام اون روز ها هستم. دلم برای مریض دیدن ها، برای جیغ و گریه های بچه ها، برای خنده هاشون، برای …، برای همه چیز اون روزها تنگ شده و به شدت حس می کنم چیزی کم دارم…  

Advertisements