Latest Entries »

پانزده سال پیش بود که خوشحالی پیروزیمان در انتخابات ریاست جمهوری با لذت قبولی در دانشگاه همراه شد و پس از آنکه فکر کردم شاخ غول شکسته ام وارد دانشگاه شدم. ترم اول را بچه درسخوان و سربزیری بودم. فعالیت های سیاسی را از ترم دوم شروع کردم و آن زمان هم انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت در اوج بودند و من هم مثل بقیه شناور در موج. شش و نیم سال باقیمانده تحصیل را با موج همراه بودم و گاهی نیز سعی می کردم موجی بیافرینم، هرچند نمی دانم توانستم یا نه. هرچند خریت های بسیار کردم، هزینه های بسیار دادم و آنچه را که فکر می کردم درست است به انجام رساندم و هنوز هم از کرده ام پشیمان نیستم، ولی هیچ گاه تندروی نکردم. هرچند از دست یابی به بسیاری از موقعیت ها بواسطه این فعالیت هایم باز ماندم.

سال ها گذشته است حالا. مدت هاست به جز حرف زدن، با هیچ حزب و دسته سیاسی رابطه نداشته ام. نه وقتش را دارم و نه فکر می کنم دیگر جواب بدهد.

سال ها گذشته است حالا. در خواب بودم که موبایلم زنگ زد. شماره ای نمایش داده نمی شد و به جای آن نوشته شده بود «بلاکد». جواب که دادم صدای آنسوی خط فرمودند که از ارگانی امنیتی هستند و برای ادای پاره ای توضیحات باید به گفتگو بنشینیم. ظهر رفتم آنجایی که گفته بودند. هیچ تصوری نداشتم از آنچه قرار است بگویند.

گفتند، داستانهایی از 11-10 سال قبل را پیش کشیدند که اکثرشان یا واقعیت نداشت و یا غلو شده اتفاقات رخ داده بودند. در دل می خندیدم به اینها که بعد از سال ها حالا یادشان افتاده سراغی از من بگیرند. البته گفتند علتش را بعد. اینها همه برای قرار داد ارائه خدمات بنده به عنوان یک پزشک به بیمارستان یک شهر مفلوک دور افتاده لب مرز بود. لیست اتهاماتم را که میخواند بیشتر خنده ام گرفت. برای کار موقت در خطه ای دور افتاده، که هیچ کس حاضر به ماندن در آنجا نیست باید حساب کارهای کرده و نکرده ام در سال ها قبل را پس می دادم و چقدر این در عین خنده دار بودن اندوه ناک بود.

اندوه این رفتار تا ابد در دلم می ماند، چه اگر این رفتارها نبود شاید اصلا قصد رفتن نمی کردم و مهاجرت را بر ماندن در سرزمینی که به آن خو گرفته بودم ترجیح نمی دادم.

Advertisements

چطوری بشار؟ خوبی اسدی؟ داره دهنت سرویس میشه؟ مگه نه؟ خیلی سخته؟ بی پشتوانه، بدون امنیت، پر از دلهره، از همه می ترسی، به فردات هم امید نداری. بله رفیق. به زندگی خوش آمدی. به زندگی ما مردم مفلوک خاور میانه

ترس

حالم بده. جسمی نه. روحم خرابه، اما انگار می‌خوام بالا بیارم. روده هام میخواد بریزه از حلقم بیرون…

خسته‌ام… می‌ترسم. نمی‌دونم از چی، همینقدر می‌دونم که می‌ترسم. دیگه تحمل اینجا رو ندارم. می‌خوام زودتر خلاص شم از اینجا. شاید هم از همین می‌ترسم. از فردای بعد از خلاص شدن از اینجا. چه‌کار باید بکنم. کجا برم. گاهی فکر می‌کنم بمونم همیجا، اما فوری از این فکرم هم پشیمون می‌شم. دیگه طاقت این آدما رو ندارم. از همه چیزشون بدم میاد. نمی گم متنفرم، شاید به‌خاطر اینکه دلم براشون می‌سوزه. اما دیوونم می‌کنن. تا مرز جنون پیش میبرن منو. اوایل گاهی چلنج می کردم باهاشون. اما حالا… فقط می‌گذرم، هرچند گاهی داد میزنم باز، اما بیشتر عق می‌زنم در مقابل رفتارهاشون. خشمی رو که ریختم نو خودم می‌خوام بالا بیارم. دیگه حال چلنج ندارم. از این هم می‌ترسم. از این بی‌تفاوتی. من که آدم بی‌تفاوتی نبودم. به هیچ چیز. اما حالا در مقابل اینا اینجوری شدم. در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم دارم می‌شم و این ترسناکه برام.

می‌خوام گریه کنم. یه جای تنها که هیچ کس نیاد سراغم. بشینم های های گریه کنم. شاید یه کم از ترسم، از خشمم و از تردیدهام کم بشه…

تهوع

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میان دفترچه ها و جواب آزمایش هاشونو پرت می کنن روی میز.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میبینوم بدن بچه‌هاشون پر از جای داغه.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی می‌بینم بیکار و بی‌عار میان میشینن جلوی مطب یا بیمارستان و کارشون فقط تخمه شکستنه.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی نصف شب از خوابم می زنم و خودمو جر میدم واسه بچه‌های اینا، اما اول صبح بچه بدبخت رو با رضایت شخصی ورمیدارن از بیمارستان می‌برن.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی که بچه رو بعد از چند تا ملا، با حال داغون ور میدارن میارن دکتر.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی داری برای بلاهایی که سر بچشون آوردن دعواشون میکنی و فحششون میدی، نیششون رو تا بناگوش باز میکنن و می‌خندن.

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی میان تو اتاق و یا باید نسخه ای رو که میخوان بنویسی یا اینکه با داد و بیداد و اعصاب خوردی بندازیشون بیرون.

حالم از اینا به هم میخوره وقتی نوزاد دو روزه رو هم ور میدارن میارن میگن لوزه داره…

حالم از اینا به هم می‌خوره وقتی …

PCRC

بعد از اومدن مدیکال کم کم به فکر افتادم که شروع کنم به خوندن برای امتحانات نظام پزشکی کانادا. هرچند هنوز هم خیلی میترسم و استرس دارم از اینکه نکنه کارمون به مشکل بخوره، اما خوب احتمال گرفتن ویزا الان که مدیکال اومده خیلی بیشتری و باید زودتر فکری برای امتحانات بکنم. برای شرکت در امتحانات نظام پزشکی کانادا اول باید مدارک توسط سازمانی وابسته به نظام پزشکی کانادا به نام «پی سی ار سی» تأیید بشه (ببخشید که حروف انگلیسی رو به فارسی می نویسم. تو این ادیتور وردپرس اگه انگلیسی تایپ کنم  کل جمله به هم میریزه) این هفته بالاخره همت به خرج دادم و تو سایت این مؤسسه ثبت نام کردم و مجبور شدم برای هزینه ثبت نام و تأیید مدارک پزشکی عمومی، ریز نمرات پزشکی عمومی و مدرک تخصصم 600 دلار هم تقدیمشون کنم. اما به خاطر اشتباهی که دارالترجمه کرده بود و ریز نمرات دوران عمومی و مدرک پزشکی عمومی رو با هم پلمب کرده بود نتونستم بفرستمشون و مجبور شدم دوباره ودارک رو ببم دارالترجمه تا از هم جداشون کنن. این جدا کردن هم متأسفانه به گفته دارالترجمه نیاز به تأیید مجدد دادگستری داره و 3-2 روزی طول میکشید و من هم دوباره عازم بلوچستان بودم. برای همین تأیید مدارک توسط سفارت و ارسالشون موکول شد به دفعه بعدی که میام مرخصی و احتمالا 2-1 ماه کارم عقب افتاد. اما جدا از ثبت نام خوندن رو میخوام شروع کنم. منابع رو گرفتم و اگه کار اجازه بده میخوام مطالعه رو شروع کنم. دنبال پایه خوب برا خوندن هم میگردم و همینجا از دوستانی که میخوان برای این امتحانات بخونن و مایل هستند که با هم پیش بریم خواهش می کنم که برام پیغام بذارن.

فرم شماره 12

دوستانی که به نوعی دنبال مهاجرت و یا ادامه تحصیل در خارج از کشور هستند مطمئناً سروکارشون با فرم شماره 12 افتاده. این یه فرمه که اگر تکمیل و تحویل حراست وزارت بهداشت نشده باشه، دانشگاه صادرکننده مدرک تحصیلی در ایران هیچ پاسخی به مراجع استعلام کننده مدرک تحصیلی از خارج از کشور نمی ده و عملا انجام هر پروسه ای که نیازبه تأیید مدارک تحصیلی توسط دانشگاه های علوم پزشکی  داشته باشه وابسته به این فرمه. تو این فرم علاوم بر اطلاعات شخصی و دانشگاه های محل تحصیل باید اطلاعات سفرهای خارجی هم که رفتید ثبت بشه و همراه با کپی صفحات دارای ویزا یا مهر ورود و خروج گذرنامه تحویل داده بشه. مدرک دیگه ای که حتما باید برای تحویل دادن این فرم همراهتون باشه مجوز تحویل مدارک تحصیلی هست که توسط دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدید صادر میشه به اضافه یک عکس جدید. خلاصه اینکه بعد از مدت ها بالاخره موفق شدم تنبلی رو کنار بذارم و فرم رو تحویل بدم. برای تحویل فرم به ساختمان وزارت بهداشت در شهرک غرب، طبقه ششم، ورودی چهار، اداره فارغ التحصیلان داخل مراجعه کردم. برای اطلاعات سفرها همونجا گفتند که فقط مواردی که تو آخرین پاسپورت هست رو وارد کنم و نیازی به سفرهایی که تو پاسپورت های قبلی ثبت شده نیست. همونجا روی فرم یه نامه زدن و خودشون فرم رو برای حراست وزارتخونه فرستادند و نیازی به مراجعه حضوری به حراست نبود

فرم رو میتونید از اینجا دانلود کنید

این مهاجرت هم شده برای ما کابوسی. برنامه زندگی کاملا نامشخصه و هرچقدر هم سعی می کنم خودم رو قانع کنم که برنامه ریزی رو بدون توجه به پروسه مهاجرت انجام بدم باز هم نمی شه. مخصوصا با این وسواس فکری که دائم یقه منو میگیره و وسط هرکاری باز منو یاد این قضیه میندازه.انقدر به این روند و اینکه چکار باید بکنیم فکر کردم که برای مدتی این پروسه مهاجرت شب ها تو خواب هم دست از سرم بر نمی داشت. بالاخره حدود دوهفته قبل ایمیلی از مشاور محترم رسید مبنی بر اینکه مدیکال ما هم از ورشو صادر شده. طبیعتا خیلی خوشحال شدم از اینکه یک قدم در پروسه مهاحرت به جلو رفتیم و از نگرانی هایی که در مورد گیر دادن آفیسرهای محترم به مدارک داشتیم خلاص شدم اما به زودی این ذهن درگیر و وسواوسی من با افکار نگران کننده و دلهره های دیگه ای پر شد. اولین نگرانی این بود که نکنه تو آزمایش ها مشکلی داشته باشیم. تا روز انجام معاینات و آزمایشات دیوونه شدم. بدتر از همه اینکه روز بعد از انجام آزمایشات فرمودند که گلوکزوری داشتم و باید آنالیز ادرار تکرار بشه. من هم که کلا استرسی و تا شب خودمو کشتم. آخرش ساعت 11 شب رفتم به بیمارستان محل رزیدنتی و  یه قند خون و آنالیز ادرار مجدداً چک کردم. خودم هم ترسیده بودم که نکنه این وسط دیابت گرفته باشم. خلاصه نتایج نرمال این ها رو که دیدم خیالم یکم راحت شد و فردا دوباره برای تکرار آزمایش مدیکال به آزمایشگاه معرفی شده رفتم. از طرفی سولماز هم هیپوتیروئیدی داره و ما هم برای اینکه صداقت رو حفظ کردی باشیم به پطشک معتمد گفتیم. خوشبختانه براش آزمایش اضافه درخواست نکرد و فقط خواست تا از یه متخصص داخلی نامه ای مبنی بر تحت کنترل بودن بیماریش بگیریم که این هم به لطف پسرخاله محترم به راحتی انجام شد. خلاصه بعد از اتمام کارهای مدیکال از اونجا که ذهن وسواسی باید همیشه دنبال ممشکل بگرده دائم دارم به این فکر می کنم که نکنه مشکل دیگه ای در پروسه مهاجرت بعد از مدیکال پیش بیاد. استرس ایراد گرفتن از پرونده و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بازم برگشته و اذیتم می کنه. اما مسأله ای که بعد از انجام مدیکال خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده، با توجه به جدی تر شدن احتمال گرفتن ویزا فرایند بعد از مهاجرته. تازه استرس اینکه بعد از اینکه رفتیم چه خواهد شد جدی شده وباید براش یه فکری بکنم. دارم شورع می کنم برای امتحانات اونجا خوندن و دنبال گواهی اینترنی و فرم شماره 12 و … افتادم واسه انجام کارهای ثبت نام. دوستان اگه در این مورد تجربه دارن ممنون می شم که کمکم کنن.

مشکل دیگه اینه که تصمیم دارم اواسط مهر که امتیازم برای پروانه کار تو تهران کامل میشه از بلوچستان بیام تهران. اما حالا با این وضعیت و با غیرقابل پیش بینی بودن پروسه زمانی پیش رو اصلا نمی دونم چیکار کنم. بیام؟ نیام؟ خونه بگیرم؟ نگیرم؟ اصلا چکار باید بکنم…

خلاصه اینکه ذهنم خیلی درگیر این چیزاست و هزار تا فکر مسخره دیگه که خودم هم گاهی خندم میگیره ازشون. دعا کنید که این مرحله رو به خوبی و خوشی بگذرونم و پروسه مهاجرتمون هم با موفقیت به نتیجه برسه…

افسردگی

این خستگی تمومی نداره انگار. دیگه شده لقب من. حیرون خسته…

نزدیک یک ساله که اینجا نیومدم و چیزی ننوشتم. دوستان می گن دیگه کار از خستگی گذشته و دپرشنه. به عبارت بهتر فکر کنم دیگه دو قطبی شدم با غلبه افسردگی. کارم شده خوابیدن و بی حس و حالی. حتی حس و حال ندارم به عکاسی که همیشه عاشقش بودم برسم. انقدر بی حس و حال شدم که وقتی تو مطب نشستم حتی حال مریض دیدن هم ندارم. خلاصه دارم می پکم اساسی…

خسته…

الان تقریبا ماه پنجم که اینجا هستم. هیچ چیز اونجوری که انتظارش رو داشتم پیش نرفته تا حالا.  تو این مدت بیشتر از قبل فهمیدم که چقدر عجول هستم و اینکه باید برنامه ریزی های بلند مدت داشته باشم. تو این مدت فهمیدم که چقدر کار کردن تو یک نقطه مرزی و محروم سخته. نه از لحاظ حجم کار، بلکه از نظر فقدان امکانات و سطح فرهنگی پائین که علت اصلیش هم عقب نگه داشتن این جور مناطق توسط سیستم بوده. حالا واقعاً می فهمم که وقتی می گن به حقوق اقلیت ها چقدر ظلم شده یعنی چی. انقدر تو این مدت دپرس شدم که حتی حس و حال اینکه یه پست جدید بذارم هم نداشتم.

چقدر دوست داشتم تو این روزها تهران بودم و با مردم همراه تو خرید عید. کارم شده اینکه به محض رسیدن به خونه بشینم پای شبکه های خبری مختلف و اینترنت تا خبری از خرید عید مردم بشنوم و یه کم دلم رو خوش کنم. اما هر روز دپرس تر از روز قبل می شم. با وضعیتی که داریم فکر می کنم اگه مردم خیلی مرد باشن و رو خواسته هاشون پافشاری کنن، آخرش می شیم مثل لیبی و با جنکنده میان شکارمون…

همه این چیزها خسته ترم کرده…

ولی خوب خوبی هایی هم داشته برام اینجا بودن. اینکه طبابت بددون امکانات پیشرفته ای که تو تهران داشتیم رو تجربه می کنم. هر چند نتیجه کار  گاهی نه تنها رضایتبخش نیست، بلکه حال آدم رو می گیره، ولی حداقل دلخوشیم اینه که تمام تلاشم رو می کنم. اما مهمترین حسن اینجا بودن تمرین دوری از خانواده، اون هایی که دوستشون داریم و شهریه که سالها توش زندگی کردیم. روزهای اول انقدر دلتنگ شده بودم که می خواستم کل پروسه مهاجرت رو فراموش کنم. اما حالا می بینم که وقتی با شرایط اینجا می شه طاقت آورد و مقداری سازگاری پیدا کرد، قطعا تو یه کشور دیگه هم میشه. در کل خسته ام، خیلی خسته، دعا کنید برام که بتونم ادامه بدم و کم نیارم…

تنهائی

امروز روز سومیه که به سراوان اومدم. به محض ورود وبا تحویل گرفتن خونه ای که بیمارستان در اختیارم گذاشته بود، کاملا دپرس و گرفته شدم. یه خونه کوچیک و فوق العاده کثیف که نمی دونم زوج پزشکی که قبل از من اینجا بودن چطور تو این به هـم ریختگی و خاک و خل زندگی میکردن. خلاصه دو روز مشغول بودم تافقط یکی ازاتاق هـا رو تونستم کمی تمیز کنم تاحداقل وقتی وارد این اتاق میشم حالم بد نشه. امروز اومدن که ات و اشغال هـایی رو که از قبل اینجا بود رو ببرن تا بتونم بقیه خونه رو هـم تمیز کنم، داستانشون مثل پت و مت بود. اول 6 نفر با تمام قوا اومدن ولی نهایتاً یک نفر موند که اون هم کلی از وسایل رو نبرده بود. من هم همه وسایل باقی منده رو گذاشتم پشت در. عصر که رفتم بیرون دیدم خوشبختانه برده بودنشون.

خیلی دلتنگ کیان هستم. عین بچه هـا چند بار زدم زیر گریه. این تنهائی و دلتنگی این 3-2 روزه خیلی اذیتم کرده و من موندم که با این وضع با مهاجرتی که پیش رو داریم چه کار باید بکنم…